|
میخوام بنویسم ...
از گذشته ها...
از زمانی که کنارم بودی...
از خاطراتی که کمتر بهش توجه میکردم...
و حالا همه جلوی چشمام صف بستن...
چقدر دلم برای اونروزا تنگ شده....
ولی میخوام با خودت مرور کنم...
مثل وقتهایی که توی مهمونیها یا جاهایی که با هم بودیم یاد قدیما می افتادیم و با بعضیاش
میخندیدیم وبا بعضیاش ناراحت ویا افسوس می خوردیم :
حمیدرضا ، یادته روز اولی که مامان خدا بیامرز منو آورد مدرسه ..؟ تو کلاس چهارم بودی
وادعای بزرگی داشتی؟ یادمه پیشآهنگ مدرسه هم بودی
یادت میاد مامان با خانم هنرور (مامانه فریدون) هر دوی ما رو آوردن مدرسه؟
اون گریه کردو منم خودمو به زور نگه داشتم....تو منو بردی و به دوستات نشون دادی...
از اون به بعد تو توی زنگهای تفریح همش مواظبم بودی..حتی بعضی وقتا سر کلاسم میومدی...
اگه درست یادم باشه یه مدت مبصر ما هم شدی ..!!!
یادمه همون روزای اول توی زنگ تفریح یه نفر منو هل داد...!! اینقدر توی حیاط دنبالش دویدی
تا گرفتیش و از خجالتش دراومدی !!! هنوز قیافه عصبانی و عرق کرده اونروزت یادمه...
یادته مدیر و همه معلما رو بهم معرفی کردی؟ این آقای حاج حسینی مدیره، آقای شکری ناظمه
یادمه آقای عموئی معلم ورزش و خیلی دوست داشتی ..اونم تورو دوست داشت...
حتی خدا بیامرز آقای تقی زاده مستخدممون...!!!
خلاصه از همون روزای اول توی مدرسه من خیالم راحت شد از اینکه تو همه جا باهامی ومنم
پزتورو به همکلاسام میدادم ...!!!!!
تحت هر شرایطی سعی میکردی از اطرافیانت حمایت کنی
و این عادتت و تا آخر با خودت داشتی...
حالا خیلی سخته آدم یه حامی همیشگیش وکه ازبچگی همه جور اونو حمایت میکرده
از دست بده...
حمیدرضا، جای خالیت توی مهمونیها ، مراسمها و تصمیم گیریها بیشتر احساس میشه....
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی....
|