تبليغاتX
خاطرات دلتنگی
خاطرات دلتنگی



مرگ قو

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تودریای من بودی! آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد...

جمعه بیست و نهم شهریور 1387  توسط فریدون ربیعی  |

 

 



من اینجا فقط میخوام از دلتنگیام بگم....
از خاطراتم ....
از حمیدرضای عزیز...
از روزایی که کنارمون بود و نفهمیدیمش...
از روزای قشنگه کودکی،
تا...روز حزن انگیز رفتنش...
پنجم شهریور هشتادو هفت به روزای تلخ زندگیم اضافه شد...

rabiee_49@yahoo.com

 

 

مرگ قو

 

مهر 1387
شهریور 1387

 

 

اسرار ورزش
گریه لیلی
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme