تبليغاتX
خاطرات دلتنگی
خاطرات دلتنگی



خدایا این چه خوابی بود؟

درست شب چهلم من باید یه همچین خوابی ببینم؟

منی که این چند روز حسرت دیدن اونو تو خواب میکشیدم....!!!!!

اصلاً خواب بود یا واقعیت !!؟؟

هرچی که بود دیگه خوابو از سرم پروند.....

میخوام بگم چی خواب دیدم...

آخه میترسم دوباره خوابم ببره.....!!!!

خواب دیدم حمیدرضا برگشته...ولی خیلی ناراحت بود....

تموم حالتش مثل همین عکسش بود ولی با اخم بیشتر...!!!

میدونم که با ناراحتی پیش ما مونده بود...

یه جایی نشسته بود که همه دورو برش خواب بودن..

منم کنارش دراز کشیده بودم و حسابی تو چرت بودم...

مدام غر میزد و خیلی بهم ریخته بود ،

هنوز صداش توگوشمه :

" برا چی بمونم...؟؟؟ وقتی اینجا هیچکس منو تحویل نمیگیره دیگه برا چی بمونم !!!؟؟؟

حتی خود تو هم منو تحویل نمیگیری ! پس برا چی بمونم ؟؟ "

خدایا ما داریم چه کار میکنیم ؟

من که این مدت یه لحظه نبوده که به فکرش نباشم ، پس چرا اینجوری به من گفت ؟

خدایا کمکم کن تا تصمیم درست بگیرم...

ساعت 4:45صبح روز پنجشنبه 11/7/87

پنجشنبه یازدهم مهر 1387  توسط فریدون ربیعی  |

 

 



من اینجا فقط میخوام از دلتنگیام بگم....
از خاطراتم ....
از حمیدرضای عزیز...
از روزایی که کنارمون بود و نفهمیدیمش...
از روزای قشنگه کودکی،
تا...روز حزن انگیز رفتنش...
پنجم شهریور هشتادو هفت به روزای تلخ زندگیم اضافه شد...

rabiee_49@yahoo.com

 

 

مرگ قو

 

مهر 1387
شهریور 1387

 

 

اسرار ورزش
گریه لیلی
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme